مختصری از افسانه‌ها در طی دوران فعالیت
انجمن افسانه‌ها چهار، پنج، شش، هفت.. چندین‌ساله که در کنار هم هستیم و شاهد بلوغ افسانه‌هاییم. بلوغ بخشی از رویاهای تک‌تکمان. افسانه‌ها با اهداف بزرگ و بسیاری شکل گرفت. به‌بهانه‌ی ادبیّات و داستان‌نویسی، ایفای نقش‌های مختلف، ترجمه‌ی کتب در جهت ارتقا و اعتلای ژانرهای مدّ نظرش، فصل‌نامه‌ی پُرزحمت و ارزشمندش، مسابقات گونه‌گون و.. امّا، همه‌ی این‌ها بهانه‌اند. همه‌ی این‌ها بهانه‌اند تا افسانه‌ها را به‌یک‌هدف واحد رهنمون سازند: اتحّاد.. رفاقت.. و در نهایت، چیزی که ما به‌آن می‌گوییم: خانواده‌ی افسانه‌ها.
محل تبلیغات در افسانه‌ها، تبلیغات هزینه نیست، سرمایه است!
مختصری از افسانه‌ها در طی دوران فعالیت
انجمن افسانه‌ها چهار، پنج، شش، هفت.. چندین‌ساله که در کنار هم هستیم و شاهد بلوغ افسانه‌هاییم. بلوغ بخشی از رویاهای تک‌تکمان. افسانه‌ها با اهداف بزرگ و بسیاری شکل گرفت. به‌بهانه‌ی ادبیّات و داستان‌نویسی، ایفای نقش‌های مختلف، ترجمه‌ی کتب در جهت ارتقا و اعتلای ژانرهای مدّ نظرش، فصل‌نامه‌ی پُرزحمت و ارزشمندش، مسابقات گونه‌گون و.. امّا، همه‌ی این‌ها بهانه‌اند. همه‌ی این‌ها بهانه‌اند تا افسانه‌ها را به‌یک‌هدف واحد رهنمون سازند: اتحّاد.. رفاقت.. و در نهایت، چیزی که ما به‌آن می‌گوییم: خانواده‌ی افسانه‌ها.

haniyeh

جرئت حقیقت

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ 04-30-2015 در ساعت 12:01 PM (142 نمایش ها)
همه می گویند شروع چیز خوبی است...
اما نمی دانند که همین شروع پایان است... پایان یک چیز دیگر. مانند شروع تو که پایانی بود برای ما.
همه دوست دارند بزرگ شوند. اما من می خواهم برای تو تنها یک بچه باشم. این هم یک حرف تکراری است که این روزها جا خوش کرده بر روی لبانم.
آری من دوست دارم بچه باشم. از آن بچه ها که وقتی از آن ها می پرسی "چقدر دوستم داری" دستانشان را تا جایی که می توانند باز می کنند و می گویند "انقدر! انقدر دوست دارم!"
آنگاه یک سوال بی جواب اینجا می ماند... که من دوستت دارم... آنوقت درجه ی عشق تو به چه اندازه است؟
.
اینقدر؟
یا بیشتر؟
خب باشد قبول... بیا یک بازی کنیم... جرئت حقیقت. من یک بطری می چرخانم... سرش به سمت هر کداممان که چرخید باید پاسخگو باشیم.
اگر به طرف تو چرخید... تو پاسخگو باش. نگاه کن. فقط مرا نگاه کن. ببین جرئتش را داری؟
باشد این بار نوبت من است. بطری زندگی ام را به طرف من بچرخان... انتخاب می کنم... جرئت... جرئت من هم این است... "مرگ"
حقیقت هم این است: مرگ یک پایان است... پایان هم شروع یک شروع . من می روم. تو هم شروع کن. به همان بازی مسخره ات ادامه بده. این بار سر بطری به طرف تو برمی گردد. نگاه کن ببین جرئتش را داری یا نه. البته فکر نمی کنم... تو آنقدر ترسویی که حقیقت را انتخاب می کنی. اما بدان همین حقیقت یک جرئت می خواهد که تو از آن بی خبری.
دوست داشتن هم جرئت می خواهد.
هانیه ا
(پی نوشت: همینجوری )
برچسب ها: هیچ یک
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات

  1. ایچیمارو گین آواتار ها
    تشکر بابت مطلب زیباتون.

SEO by vBSEO 3.6.0